تبليغاتX
عاشقانه ها برای عاشق ترین ها

چشمانم به قلبم حسودي مي‏کند آنگاه که از چشمانم دوري و هميشه در قلبم هستي

از براي چه برم رنج ، از براي که کنم گنج

دگرم ياد ندارم ، دگرم يار ندانم

مگرم باز جوانم ، مگرم بسته زبانم

اگرم باز توانم ، اگرم بي تو توانم

نگرم بر شب تارم ، نگرم بر دل خامم

وگرم بي تو نشستم ، وگرم از تو نوشتم

جگرم سيخ نداند ، جگرم سوخته بايد

به گرم ديده نديدم ، به گرم بوسه نچيدم

از براي چه کنم جنگ ، از براي که شوم تنگ

 

شعر از خودم

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/04/17 ساعت | لینک ثابت |

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني

که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو

بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم

عشق تو بود ...

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/04/11 ساعت | لینک ثابت |

 


به شهر شلوغ بي کسي تبعيد شدم
سفر درازي بود ، از ديار عشق مي آوردنم

خسته از راه ، تکيه گاهي براي لحظه اي هم نيافتم
شايد من تازه وارد بودم ، اما نه
همه از کنار هم رَد مي شدند ، گويي نابينايند

اونجا هيچکسي دل نداشت
گويي همه دل داده و پس هم نگرفته بودند

چندتا اعدامي رو ديدم ؛ که مي کشيدند فريادِ عشق و بي صدا
دلشون سوخته بود ، ديگه پس هم نمي تونستن بگيرن اون دلو

اونجا روز و شب نداشت ، هميشه غروب بود
شب نبود ؛ ستاره هاشو بشماريم تا بخوابيم
هيچکسي نمي خوابيد تو اون ديار

خنده بر لب نديدم ، گريه هم  ؛ اي مي ديدم
همه ساکت بودند ، اونقدر سکوت بود که گوشامو کَر مي کرد

فردايي نبود ، هميشه ديروز بود

زمينش خاک نداشت ، همه چيز از سنگ بود

يکي رو به قيد ضمانت برگردوندند ، شايد توبه کنه
اما بعدش با حکم اعدام به دست برگشت

اونجا رنگ سبزي موجود نبود ، نور نبود ، اميد نبود
انتظار آدماش دَرارو از جا مي کند

عده اي نشسته بودند و ساز دستي مي زدند
سازشون صدا نداشت ، اما اشک همه رو پايين کشيد

همه دلسرد بودند ، گرچه بي دل بودند
نه هواش گرم نبود ، سرماش هم بي رنگ بود

هيچ کسي  نا  نداشت

همه از شيشه بودند

در ِ اونجا از سنگ بود ...

شعر از خودم

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/03/26 ساعت | لینک ثابت |

 


شهر پُر از مردم و مردم پُر از هيچند
رَهنماي زندگي را ديده اند و باز مي پيچند

محبت ، که خار از گل گرفت
هيچکس را هم توانست از کسي ديگر گرفت ؟

رنگها در چهره ي مردم فراوانند
هيچ نمي دانند و در گوينده دانايند

از سه حرف "عشق" ، دگر چيزي نمي دانند
سه حرف عشق را ، با پول مي سازند و باز اين هم نمي دانند

شوري قطره ي اشکِ کوچکي را ، نمي خواهند شيرينش کنند
تا رسد درياي بي پرواي خودبيني ، که در آن ديگران غرقند

دروغ از راست مي گويند و اصلا راست مي دانند ؟
نمازِ روز مي خوانند و از شب ها نمي دانند

يتيماني که شب را بر علي درياي اشکِ بي کران کردند
نميشناسند و شب آسوده مي خوابند

فرج از خالق هستي بخوانيم و بدانيم؛
که در دنياي بي آسايش و وجدان ،نمانيم

شعر از خودم

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/03/18 ساعت | لینک ثابت |

 

کاش می توانستم تو را ، در وجودِ خشک بی بارانِ قلبم ، تر کنم

کاش می توانستم ببویم عاشقی را ، از رُز مشکی پوشِ قعر طبیعت


کاش می توانستم  برای آسمانهای بلندِ آرزوهایت ، شَوَم سقفی


کاش می توانستم ، در آن رؤیای خیس زیرِ باران بودنِ دریای آرامِ نگاهت ، شَوَم اشکی


کاش می توانستم  شَوَم پروانه ای ؛
از رُز بارانی شب ، من ببوسم لحظه ای


کاش می توانستم  که دستِ خالق گل را ببوسم؛
شکر این نعمت همه جانم بگویم  با دلی


کاش می توانستم  که با حُرم نفس های گلی؛
بشکنم یخ های قلبِ نیمه جانم را برای ، دل دهی


کاش می توانستم  که فردای زمان را خود بگویم ، 

کاش می توانستم ، دگر کاشی نگویم ...

شعر از خودم

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/03/15 ساعت | لینک ثابت |

 

چو در رویت بخندد گل ،مشو در دامش ای بلبل

                                                  که بر گل اعتمادی نیست ،گر حُسن جهان دارد

 

 

شعر خون بار من ای باد بدان یار رسان

                                                  که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

حافظ

 

نشان لياقت عشق 

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/02/15 ساعت | لینک ثابت |

اگر گویند مستی چه چیز است ، گویم برخاستن تمیز است ؛

نه نیست داند از هست و نه پای داند از دست ؛

مست نه آن است که نداند بد از نیک و نیک از بد ؛

مست آن است که نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود ؛

یکی مست شراب و یکی مست ساقی ؛

آن یکی فانی و این دیگر باقی ...

 

برگرفته از "محبت نامه" خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/02/05 ساعت | لینک ثابت |

دل به اميد صدايي كه مگر در تو رسد     ناله ها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد

سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ سحر     آشيان در شكن طره ي شمشاد نكرد 

"حافظ"

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/01/21 ساعت | لینک ثابت |

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/01/21 ساعت | لینک ثابت

- فرياد نزن اي عاشق     من صدايت را درون قلب خود مي شنوم
درد را در چهره ي عاشق تو     با ذهن خود مي نگرم

- بي سبب نيست چنين فريادم     بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط    زندگيه، هم خودم هم تورو بر باد دادم

- اگر احساسمو مي فهميدي    قلبتو دوباره مي بخشيدي
لحظه ي پايان اين ديدار    روز آغازي دگر مي ديدي
 
- اگر بيهوده نمي ترسيدم     عشقو آنگونه که هست مي ديدم
شايد اين لحظه ي غمگين وداع     قلبمو دوباره مي بخشيدم

- ما سزاواريم اگر گريانيم     اينچنين خسته و سر گردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم     چرا از عاشقي رو گردانيم

- وقتي پيمان دلو مي بستيم     گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نگفتيم هرگز     از دو ايل و برابر هستيم

- نگو ناکاريم نه بي تقصيريم     من و تو بازيچه ي تقديريم
هردو در بيراهه ي بي رحم عشق     با دل واحساس خود درگيريم

- بيشتر از هميشه دوست دارم     گرچه ازعاشقي و عاشق شدن بيزارم
زير آوار فروريخته ي عشق     از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم

- تو که همدردي، مرا ياري بده     به منه عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت     تو به من قول وفاداري بده

                           تو به من قول وفاداري بده

 

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/01/15 ساعت | لینک ثابت |

اي که دل ريش مرا بالب تو حق نمک     حق نگه دار که من ميروم الله معک

تويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس     ذکر خير تو بود حاصل تسيح ملک

در خلوص منت ار هست شکي تجربه کن     کس عيار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودي که شوم مست ، دو بوست بدهم     وعده از حدٌ بشد و ما نه دو ديديم و نه يک

بگشا پسته ي خندان و شکر ريزي کن    خلق را از دهن خويش مينداز به شک

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد     من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک

"حافظ"

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/01/10 ساعت | لینک ثابت |

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ،

 ابری شود تاریک ،

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت ،

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم، زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

"مهدی اخوان ثالث"

  

نوشته شده توسط M o h 3 n در 87/01/09 ساعت | لینک ثابت |

 به خدا هميشه از خدا  مي خوام              لحظه ي جدايي مون سر  نرسه

تا  هميشه  پابه  پاي هم  باشيم               اما  اين  کوچه   به  آخر  نرسه 

نگو  تا  ابد  بايد  تنها باشم                          آرزو  ها ي  منو   ازم  نگير

من مي خوام  باتو باشم، با خود تو             عشق من،عشقمو دست کم نگير

اين همه شادابي يه روزي حروم ميشه     کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم ميشه

تا ابد با من باش، همه ي هستي  من         هستي مو ازم نگير ، حرف رفتنو  نزن...

                     

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/26 ساعت | لینک ثابت |

    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد               بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

کو حریفی خوش و سرمست که پیش کرمش       عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

" حافظ "

       

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/22 ساعت | لینک ثابت |

به اختیار خود به این دنیا نیامده ام. "او" مرا به این جا آورده است.

احساس می کنم که این جا خانه ی من نیست. خانه ی من قلمرو نور است.

در اینجا سرگردانم و اما

 ایمان دارم آن کس که مرا به این دنیا آورده است روزی مرا به خانه خواهد رساند.

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد          چون بشد دلبر و با یار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت           آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار       طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

....

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/18 ساعت | لینک ثابت |


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....
رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....
ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....
براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.
صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/18 ساعت | لینک ثابت |


دل تنگ


سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن اي خسته درين بغض درنگ

دل ديوانه تنها دلتنگ

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است

ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/17 ساعت | لینک ثابت |


چه بگويم ز غمش، غمش امانم ندهد
چه کنم که دلبرم چهره نشانم ندهد
به که گويم که تب و تاب و توانم همه رفت
به که روي آورم اکنون که زيانم ندهد
تلخ‌تر از دوري و هجران غمي نيست دگر
چه شود گر نوگلم زجر چنانم ندهد
ز بس ناز کشيدم که شدم شهره شهر
ترسم اين يار مي هر دو جهانم ندهد
ساقيا باده مستانه مريزم به سبوي
تا بدانم به جهان، سِرّ نهانم ندهد
مسکين ره عشقم و ليکن چه سود
بار الها که حبيبم جا و مکانم ندهد
همه شب در طلب آن مه زيباي شبم
به سحر آمد و وي نه اين نه آنم ندهد
سپردم به صبا سلامم برساند به دوست
بي‌وفا پاسخ آن نامه رسانم ندهد
تمنا بسي کردم از او چنين عذابم ندهد
دل سنگش چه سبب به اشک روانم ندهد
اگر اين عشق بود که ديگر عاشق نشوم
اين چه عشق است که دمي راحت جانم ندهد

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/16 ساعت | لینک ثابت |

 


نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزد
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
نه و بيست دقيقه ي صبح
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد
گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را
چشم در راه طنين تيسم مي گذاشتي
حالا هنوز
نه صبح چهار شنبه ها كه مي شود
دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه ميروي
نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
تمام خطوط اين خنده هاي خواب الود
با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاك مي شوند

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/16 ساعت | لینک ثابت |


  آرامتر بگذر ...
اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/12/16 ساعت | لینک ثابت |

LOVE In Engilsh Sentences

 عاشقانه ها از زبان بزرگان --- انگلیسی ---   <---- Click Here   

Click Here ----->Me And You

Click Here ----->ABC of Marriage

 Click Here ----->Easy or Hard

 

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/11/16 ساعت | لینک ثابت |

راه آخر

وقتي كه دار در حال آماده شدن بود ،

 فكر نمي كرد سرنوشت به اين شكل برايش رقم خورده باشد.

از ترس عروسكش را محكم به آغوش كشيد.

كسي كاري از دستش بر نمي آمد ، حتي مادرش.

چاره اي نداشت جز اينكه براي خرج خودش و مادرش با اين سن كم

توي اين زيرزمين تاريك پاي دار قالي بنشيند.

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/11/12 ساعت | لینک ثابت |

درخت

درخت بالاي تپه ايستاده بود و با حسرت جنگل پايين دره را نگاه ميكرد.

او همه چيز داشت. نور خورشد، نسيم و خاك ،

اما غم تنهايي را در عمق ريشه هايش احساس ميكرد.


باد كه غصه هاي درخت را مي دانست يك دانه در نزديكي اش كاشت

 و بعد دانه هاي بعدي را.

در اطراف درخت گياهان رشد كردند و شاخه دادند ،

شاخه هايشان را بالاتر از او گستردند و آب را از ريشه هايش دزديدند 

 و  او درميان آنها گم شد.

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/11/12 ساعت | لینک ثابت |


نواي تازه

شنيدم مصرعي شيوا که شيرين بود مضمونش

منم مجنون آن ليلا که صد ليلاست مجنونش          

به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلاي زيبايي

که جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش

نوايي تازه از ساز محبت در جهان سرکن

کزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

که خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش

ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگرداني

که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آويز و جان را روشنايي ده که اين آيين

همه شادي است فرمانش همه ياري است قانونش

غم عشق تو را نازم چنان در سينه رخت افکند

که غمهاي دگر را کرد ازين خانه بيرونش

غرور حسنش از ره مي برد اي دل صبوري کن

به خود بازآورد بار دگر شعر فريدونش

"فریدون مشیری"

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/11/05 ساعت | لینک ثابت |


شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي...

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/10/23 ساعت | لینک ثابت |


اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم

 

نوشته شده توسط M o h 3 n در 86/10/23 ساعت | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
حرمت عشق گرامي تر ازآن است كه من سخن از عشق بگويم
اما عشق رازي است ميان تو ومن كه فقط معني اين راز خدا مي داند.
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS
دوست دارم" را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام اين گل سرخ من است دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق که بري خانه ي دشمن ! که فشاني بر دوست, راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست! در دل مردم عالم _ به خد ا_ نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد. تو هم اي خوب من! اين نکته به تکرار بگو اين دلاويز ترين شعر جهان را همه وقت نه به يک بار و به ده بار,که صد بار بگو "دوستم داري " را از من بسيار بپرس دوستت دارم را با من بسيار بگو

طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط M o h 3 n محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.

onLoad and onUnload Example