مناظره عقل و عشق :
عقل گويد من دليل هر نمودم
عشق گويد من شهنشاه وجودم
عقل گويد آگه از هر شرو خيرم
عشق گويد برتر از اينهاست سيرم
عقل گويد من به هستي رهنمايم
عشق گويد نيستي را ره گشايم
عقل گويد من نگهدار وجودم
عشق گويد فارغ از بود و نبودم
عقل گويد من نظام کايناتم
عشق گويد رسته از قيد جهانم
عقل گويد پادشاهي پرفتوحم
عشق گويد من امير قلب و روحم
عقل گويد کشف معقولات خوانم
عشق گويد علم مجهولات دانم
عقل گويد از خطرها مي رهانم
عشق گويد در خطر ها من امانم
عقل گويد عالم و صاحب کمالم
عشق گويد من به دنبال وصالم
---------------------------------------------
عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق كامد مي گريزد عقل زود
عقل در سوداي عشق استاد نيست
عشق كار عقل مادرزاد نيست
"عطار "
--------------------------------------------
رابطه ی عقل وعشق از دیدگاه قرآن :
عقل حقيقي انديشه اي است كه خاصيت آن بازدارندگي از بديها و راهنمايي به سوي خوبيهاست و همسوي با فطرت و وجدان انسان كار مي كند و عشق (محبت الهي) نماد برترين رابطه عاطفي و احساسي انسان است كه بين او و خالقش شكل مي گيرد و جايگاه اصلي هر دو اين ادراكات ، قلب است. هر چند در طول تاريخ ، نظرات مختلفي در مورد اين دو بعد وجودي انسان ابراز شده و گاه انسان به صورت تك بعدي در نظر گرفته شده است، اما از نظر قرآن كريم و روايات بين ابعاد وجودي انسان هماهنگي كامل دارد و توجه به يك بعد وجودي انسان، منافاتي با پرداختن به ابعاد ديگر او ندارد و لازم است براي درك درست حقيقت از تمام ابزارهاي شناختي كه در انسان به امانت گذاشته شده است، استفاده شود و پس از آن نيز بايد براي نيل به مقصود از تمام نيروهاي دروني خود، بهره مند شد.
-------------------------------------------
عقل :
چیست دانی عقل در نزد حکیم؟ مقتبس، نوری ز مشکوة قدیم
از برای نفس تا سازد عیان از معانی، آنچه میتابد بر آن
چون جمال عقل، عین ذات اوست نیستش محتاج عینی کو نکوست
بلکه ذاتش هم لطیف و هم نکوست دیگران را نیز نیکویی به اوست
پس اگر گویی، چرا نیکوست عقل خواهمت گفتن: نکو زان روست عقل
جان و عقل آمد، بعینه، جان نور که بود از عین ذات او ظهور
او بذاته، ظاهر آمد، نی به ذات فهم کن، تا وارهی از مشکلات
نیر اعظم دو باشد: شمس و عقل جسم و جان باشند عقل و شرع و نقل
نور عقلانی، فزون از شمس دان زانکه این تابد به جسم و آن به جان
نور عقلانی کند تنویر دل نور شمسانی کند تنویر گل
شمس بر ظاهر، همین تابان بود لیک باطن، از خرد ریان بود
عشق :
علت عاشق ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت