X
تبلیغات
عاشقانه ها برای عاشق ترین ها

عاشقانه ها برای عاشق ترین ها

چشمانم به قلبم حسودي مي‏کند آنگاه که از چشمانم دوري و هميشه در قلبم هستي

من آن مرغم...!

 

من آن مرغم كه افكندم به دام سد بلا خود را

به يك پرواز بى هنگام كردم مبتلا خود را

 

نه دستى داشتم بر سر، نه پايى داشتم در گل

به دست خويش كردم اينچنين بى دست و پا خود را

 

چنان از طرح وضع ناپسند خود گريزانم

كه گر دستم دهد از خويش هم سازم جدا خود را

 

گر اين وضع است مي ترسم كه با چندين وفادارى

شود لازم كه پيشت وانمايم بيوفا خود را

 

چو از اظهار عشقم خويش را بيگانه مي دارى

نمي بايست كرد اول به اين حرف آشنا خود را

 

ببين" محسن"  كه در خوناب حسرت ماند پا در گل

كسى كو بگذراندى تشنه از آب بقا خود را

 

"وحشی بافقی"

 

+ نوشته شده در  89/11/01ساعت   توسط M o h 3 n  | 

جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست

 
وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى  را در تابلوى اعلانات دیدند که روى  آن نوشته شده بود:  دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود  درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند… رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟  به هر حال خوب شد که  مرد!


کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه
 مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:  تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به
خودتان کمک کنید… زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید

  منبع : http://numberology.ir

+ نوشته شده در  89/10/13ساعت   توسط M o h 3 n  | 

دلم برات تنگ شده


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....
رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....
ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....
براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت.
صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

+ نوشته شده در  89/10/09ساعت   توسط M o h 3 n  | 

حوا و آدم !

بر گل چمن و چمن به گل می نازد        در دل ، نفس از تمام جان می بازد

عشق از نفس گرم حوا می تازد         آدم نگه اش به دلستان می يازد

شعر از خودم: محسن.م

 

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت   توسط M o h 3 n  | 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم

سخن .

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی

سحر .

خویش را از ساحل

افکندم در آب

لیک از ژرفای دریا بی خبر .

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید .

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر

امید .

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گرچه می سوزم از این آتش به جان ،

لیک بر این سوختن دل بسته ام .


_(¯`·._ سهراب سپهری  _.·´¯)_

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت   توسط M o h 3 n  | 

عقل و عشق !

مناظره عقل و عشق :

عقل گويد من دليل هر نمودم 
عشق گويد من شهنشاه وجودم 


عقل گويد آگه از هر شرو خيرم 
عشق گويد برتر از اينهاست سيرم 


عقل گويد من به هستي رهنمايم 
عشق گويد نيستي را ره گشايم 


عقل گويد من نگهدار وجودم 
عشق گويد فارغ از بود و نبودم 


عقل گويد من نظام کايناتم 
عشق گويد رسته از قيد جهانم 


عقل گويد پادشاهي پرفتوحم 
عشق گويد من امير قلب و روحم 


عقل   گويد کشف معقولات خوانم  
عشق گويد علم مجهولات دانم 


عقل گويد از خطرها مي رهانم 
عشق گويد در خطر ها من امانم 


عقل گويد عالم و صاحب کمالم 
عشق گويد من به دنبال وصالم

---------------------------------------------

عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق كامد مي گريزد عقل زود

عقل در سوداي عشق استاد نيست
عشق كار عقل مادرزاد نيست

"عطار "

--------------------------------------------

رابطه ی عقل وعشق از دیدگاه قرآن :

عقل حقيقي انديشه اي است كه خاصيت آن بازدارندگي از بديها و راهنمايي به سوي خوبيهاست و همسوي با فطرت و وجدان انسان كار مي كند و عشق (محبت الهي) نماد برترين رابطه عاطفي و احساسي انسان است كه بين او و خالقش شكل مي گيرد و جايگاه اصلي هر دو اين ادراكات ، قلب است. هر چند در طول تاريخ ، نظرات مختلفي در مورد اين دو بعد وجودي انسان ابراز شده و گاه انسان به صورت تك بعدي در نظر گرفته شده است، اما از نظر قرآن كريم و روايات بين ابعاد وجودي انسان هماهنگي كامل دارد و توجه به يك بعد وجودي انسان، منافاتي با پرداختن به ابعاد ديگر او ندارد و لازم است براي درك درست حقيقت از تمام ابزارهاي شناختي كه در انسان به امانت گذاشته شده است، استفاده شود و پس از آن نيز بايد براي نيل به مقصود از تمام نيروهاي دروني خود، بهره مند شد.

-------------------------------------------

عقل :

 چیست دانی عقل در نزد حکیم؟                             مقتبس، نوری ز مشکوة قدیم 

از برای نفس تا سازد عیان                                  از معانی، آنچه می‌تابد بر آن 

چون جمال عقل، عین ذات اوست                           نیستش محتاج عینی کو نکوست 

بلکه ذاتش هم لطیف و هم نکوست                         دیگران را نیز نیکویی به اوست 

پس اگر گویی، چرا نیکوست عقل                           خواهمت گفتن: نکو زان روست عقل 

جان و عقل آمد، بعینه، جان نور                             که بود از عین ذات او ظهور 

او بذاته، ظاهر آمد، نی به ذات                               فهم کن، تا وارهی از مشکلات 

نیر اعظم دو باشد: شمس و عقل                            جسم و جان باشند عقل و شرع و نقل 

نور عقلانی، فزون از شمس دان                            زانکه این تابد به جسم و آن به جان 

نور عقلانی کند تنویر دل                                       نور شمسانی کند تنویر گل 

شمس بر ظاهر، همین تابان بود                             لیک باطن، از خرد ریان بود

عشق :

علت عاشق ز علتها جداست                                 عشق اصطرلاب اسرار خداست 

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست                       عاقبت ما را بدان سر رهبرست 

هرچه گویم عشق را شرح و بیان                             چون به عشق آیم خجل باشم از آن 

گرچه تفسیر زبان روشنگرست                                 لیک عشق بی‌زبان روشنترست 

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت                              چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

 

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت   توسط M o h 3 n  | 

گل يخ

گل يخ

 

گل يخ اين گل ِ احساس و بی پروا

گل مغرور پر قدرت ، گل بی مقصد فردا

زعطرش هر دلی احيا ، نگاهش اشکی در سرما

زگرمای درون گل ، شود آئينه بی پروا

چو قلبش بّر زند دل را ، دل سرد زمستان را

بهاری می کند هر دم ، چو آرايد شب سرد را

گلی در سايه ی خورشيد ، که روياند محبت را

گلی با چهره ای ساده ، گل تنهای بی خار زمستان ها

گل يخ اين گل  ِ احساس و بی پروا .

شعر از خودم

 

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت   توسط M o h 3 n  | 

زیبا ترینم

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني

که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو

بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم

عشق تو بود ...

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت   توسط M o h 3 n  | 

تبعیدی

 


به شهر شلوغ بي کسي تبعيد شدم
سفر درازي بود ، از ديار عشق مي آوردنم

خسته از راه ، تکيه گاهي براي لحظه اي هم نيافتم
شايد من تازه وارد بودم ، اما نه
همه از کنار هم رَد مي شدند ، گويي نابينايند

اونجا هيچکسي دل نداشت
گويي همه دل داده و پس هم نگرفته بودند

چندتا اعدامي رو ديدم ؛ که مي کشيدند فريادِ عشق و بي صدا
دلشون سوخته بود ، ديگه پس هم نمي تونستن بگيرن اون دلو

اونجا روز و شب نداشت ، هميشه غروب بود
شب نبود ؛ ستاره هاشو بشماريم تا بخوابيم
هيچکسي نمي خوابيد تو اون ديار

خنده بر لب نديدم ، گريه هم  ؛ اي مي ديدم
همه ساکت بودند ، اونقدر سکوت بود که گوشامو کَر مي کرد

فردايي نبود ، هميشه ديروز بود

زمينش خاک نداشت ، همه چيز از سنگ بود

يکي رو به قيد ضمانت برگردوندند ، شايد توبه کنه
اما بعدش با حکم اعدام به دست برگشت

اونجا رنگ سبزي موجود نبود ، نور نبود ، اميد نبود
انتظار آدماش دَرارو از جا مي کند

عده اي نشسته بودند و ساز دستي مي زدند
سازشون صدا نداشت ، اما اشک همه رو پايين کشيد

همه دلسرد بودند ، گرچه بي دل بودند
نه هواش گرم نبود ، سرماش هم بي رنگ بود

هيچ کسي  نا  نداشت

همه از شيشه بودند

در ِ اونجا از سنگ بود ...

شعر از خودم

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت   توسط M o h 3 n  | 

کاش می توانستم

 

کاش می توانستم تو را ، در وجودِ خشک بی بارانِ قلبم ، تر کنم

کاش می توانستم ببویم عاشقی را ، از رُز مشکی پوشِ قعر طبیعت


کاش می توانستم  برای آسمانهای بلندِ آرزوهایت ، شَوَم سقفی


کاش می توانستم ، در آن رؤیای خیس زیرِ باران بودنِ دریای آرامِ نگاهت ، شَوَم اشکی


کاش می توانستم  شَوَم پروانه ای ؛
از رُز بارانی شب ، من ببوسم لحظه ای


کاش می توانستم  که دستِ خالق گل را ببوسم؛
شکر این نعمت همه جانم بگویم  با دلی


کاش می توانستم  که با حُرم نفس های گلی؛
بشکنم یخ های قلبِ نیمه جانم را برای ، دل دهی


کاش می توانستم  که فردای زمان را خود بگویم ، 

کاش می توانستم ، دگر کاشی نگویم ...

شعر از خودم

+ نوشته شده در  87/03/15ساعت   توسط M o h 3 n  | 

لبخند گل:.....:نشان لیاقت عشق

 

چو در رویت بخندد گل ،مشو در دامش ای بلبل

                                                  که بر گل اعتمادی نیست ،گر حُسن جهان دارد

 

 

شعر خون بار من ای باد بدان یار رسان

                                                  که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

حافظ

 

نشان لياقت عشق 

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

+ نوشته شده در  87/02/15ساعت   توسط M o h 3 n  | 

مستی

اگر گویند مستی چه چیز است ، گویم برخاستن تمیز است ؛

نه نیست داند از هست و نه پای داند از دست ؛

مست نه آن است که نداند بد از نیک و نیک از بد ؛

مست آن است که نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود ؛

یکی مست شراب و یکی مست ساقی ؛

آن یکی فانی و این دیگر باقی ...

 

برگرفته از "محبت نامه" خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت   توسط M o h 3 n  | 

اميد

دل به اميد صدايي كه مگر در تو رسد     ناله ها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد

سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ سحر     آشيان در شكن طره ي شمشاد نكرد 

"حافظ"

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت   توسط M o h 3 n  | 

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت   توسط M o h 3 n 

فریاد عاشق

- فرياد نزن اي عاشق     من صدايت را درون قلب خود مي شنوم
درد را در چهره ي عاشق تو     با ذهن خود مي نگرم

- بي سبب نيست چنين فريادم     بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط    زندگيه، هم خودم هم تورو بر باد دادم

- اگر احساسمو مي فهميدي    قلبتو دوباره مي بخشيدي
لحظه ي پايان اين ديدار    روز آغازي دگر مي ديدي
 
- اگر بيهوده نمي ترسيدم     عشقو آنگونه که هست مي ديدم
شايد اين لحظه ي غمگين وداع     قلبمو دوباره مي بخشيدم

- ما سزاواريم اگر گريانيم     اينچنين خسته و سر گردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم     چرا از عاشقي رو گردانيم

- وقتي پيمان دلو مي بستيم     گفته بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نگفتيم هرگز     از دو ايل و برابر هستيم

- نگو ناکاريم نه بي تقصيريم     من و تو بازيچه ي تقديريم
هردو در بيراهه ي بي رحم عشق     با دل واحساس خود درگيريم

- بيشتر از هميشه دوست دارم     گرچه ازعاشقي و عاشق شدن بيزارم
زير آوار فروريخته ي عشق     از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم

- تو که همدردي، مرا ياري بده     به منه عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت     تو به من قول وفاداري بده

                           تو به من قول وفاداري بده

 

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت   توسط M o h 3 n  | 

حق نمک

اي که دل ريش مرا بالب تو حق نمک     حق نگه دار که من ميروم الله معک

تويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس     ذکر خير تو بود حاصل تسيح ملک

در خلوص منت ار هست شکي تجربه کن     کس عيار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودي که شوم مست ، دو بوست بدهم     وعده از حدٌ بشد و ما نه دو ديديم و نه يک

بگشا پسته ي خندان و شکر ريزي کن    خلق را از دهن خويش مينداز به شک

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد     من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک

"حافظ"

+ نوشته شده در  87/01/10ساعت   توسط M o h 3 n  | 

نفس

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ،

 ابری شود تاریک ،

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت ،

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم، زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

"مهدی اخوان ثالث"

  

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت   توسط M o h 3 n  | 

عشقمو دست کم نگير

 به خدا هميشه از خدا  مي خوام              لحظه ي جدايي مون سر  نرسه

تا  هميشه  پابه  پاي هم  باشيم               اما  اين  کوچه   به  آخر  نرسه 

نگو  تا  ابد  بايد  تنها باشم                          آرزو  ها ي  منو   ازم  نگير

من مي خوام  باتو باشم، با خود تو             عشق من،عشقمو دست کم نگير

اين همه شادابي يه روزي حروم ميشه     کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم ميشه

تا ابد با من باش، همه ي هستي  من         هستي مو ازم نگير ، حرف رفتنو  نزن...

                     

+ نوشته شده در  86/12/26ساعت   توسط M o h 3 n  | 

شروع دوباره ...

    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد               بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

کو حریفی خوش و سرمست که پیش کرمش       عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

" حافظ "

       

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت   توسط M o h 3 n  | 

حر ف آخر

به اختیار خود به این دنیا نیامده ام. "او" مرا به این جا آورده است.

احساس می کنم که این جا خانه ی من نیست. خانه ی من قلمرو نور است.

در اینجا سرگردانم و اما

 ایمان دارم آن کس که مرا به این دنیا آورده است روزی مرا به خانه خواهد رساند.

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد          چون بشد دلبر و با یار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت           آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار       طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

....

+ نوشته شده در  86/12/18ساعت   توسط M o h 3 n  | 

دل تنگ


دل تنگ


سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن اي خسته درين بغض درنگ

دل ديوانه تنها دلتنگ

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکي است

ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

+ نوشته شده در  86/12/17ساعت   توسط M o h 3 n  | 

چه بگويم ز غمش؟


چه بگويم ز غمش، غمش امانم ندهد
چه کنم که دلبرم چهره نشانم ندهد
به که گويم که تب و تاب و توانم همه رفت
به که روي آورم اکنون که زيانم ندهد
تلخ‌تر از دوري و هجران غمي نيست دگر
چه شود گر نوگلم زجر چنانم ندهد
ز بس ناز کشيدم که شدم شهره شهر
ترسم اين يار مي هر دو جهانم ندهد
ساقيا باده مستانه مريزم به سبوي
تا بدانم به جهان، سِرّ نهانم ندهد
مسکين ره عشقم و ليکن چه سود
بار الها که حبيبم جا و مکانم ندهد
همه شب در طلب آن مه زيباي شبم
به سحر آمد و وي نه اين نه آنم ندهد
سپردم به صبا سلامم برساند به دوست
بي‌وفا پاسخ آن نامه رسانم ندهد
تمنا بسي کردم از او چنين عذابم ندهد
دل سنگش چه سبب به اشک روانم ندهد
اگر اين عشق بود که ديگر عاشق نشوم
اين چه عشق است که دمي راحت جانم ندهد

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط M o h 3 n  | 

نه اينكه بي تو نخندم ... نه

 


نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يك تبسم كوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزد
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
نه و بيست دقيقه ي صبح
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد
گناهش به گردن تو
كه من و اين دل درمانده را
چشم در راه طنين تيسم مي گذاشتي
حالا هنوز
نه صبح چهار شنبه ها كه مي شود
دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
كه با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
به سمت پسكوچه هاي پرسه و پروانه ميروي
نه اينكه بي تو نخندم
نه
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
تمام خطوط اين خنده هاي خواب الود
با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاك مي شوند

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط M o h 3 n  | 

آرامتر بگذر


  آرامتر بگذر ...
اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط M o h 3 n  | 

عاشقانه ها به زبان انگلیسی

LOVE In Engilsh Sentences

 عاشقانه ها از زبان بزرگان --- انگلیسی ---   <---- Click Here   

Click Here ----->Me And You

Click Here ----->ABC of Marriage

 Click Here ----->Easy or Hard

 

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت   توسط M o h 3 n  | 

راه آخر

راه آخر

وقتي كه دار در حال آماده شدن بود ،

 فكر نمي كرد سرنوشت به اين شكل برايش رقم خورده باشد.

از ترس عروسكش را محكم به آغوش كشيد.

كسي كاري از دستش بر نمي آمد ، حتي مادرش.

چاره اي نداشت جز اينكه براي خرج خودش و مادرش با اين سن كم

توي اين زيرزمين تاريك پاي دار قالي بنشيند.

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت   توسط M o h 3 n  | 

درخت

درخت

درخت بالاي تپه ايستاده بود و با حسرت جنگل پايين دره را نگاه ميكرد.

او همه چيز داشت. نور خورشد، نسيم و خاك ،

اما غم تنهايي را در عمق ريشه هايش احساس ميكرد.


باد كه غصه هاي درخت را مي دانست يك دانه در نزديكي اش كاشت

 و بعد دانه هاي بعدي را.

در اطراف درخت گياهان رشد كردند و شاخه دادند ،

شاخه هايشان را بالاتر از او گستردند و آب را از ريشه هايش دزديدند 

 و  او درميان آنها گم شد.

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت   توسط M o h 3 n  | 

نواي تازه


نواي تازه

شنيدم مصرعي شيوا که شيرين بود مضمونش

منم مجنون آن ليلا که صد ليلاست مجنونش          

به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلاي زيبايي

که جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش

نوايي تازه از ساز محبت در جهان سرکن

کزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

که خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش

ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگرداني

که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آويز و جان را روشنايي ده که اين آيين

همه شادي است فرمانش همه ياري است قانونش

غم عشق تو را نازم چنان در سينه رخت افکند

که غمهاي دگر را کرد ازين خانه بيرونش

غرور حسنش از ره مي برد اي دل صبوري کن

به خود بازآورد بار دگر شعر فريدونش

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت   توسط M o h 3 n  | 

سوخته جان


شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي...

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط M o h 3 n  | 

بهت احتياج دارم


اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم

 

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط M o h 3 n  |